بعد از نماز مغرب و عشاء سوار قطار شديم و به سمت بندر عباس حرکت کرديم . مسير هيجده ساعته قم تا بندرعباس را در دو کوپه سپري کردم اول به يک کوپه رفتم که دو جوان و يک فرد ميانسال همسفرم بودند بعد از تماشاي فيلم نزديک به دو ساعت با هم صحبت مي کرديم کاملا صميمانه با هم دوست شديم وبدون خجالت هر سوالي به ذهنشان رسيد پرسيدند و من هم خيلي صريح جواب دادم تا ساعت يک بعد از نيمه شب بيدار بوديم بعد رفتم يه کوپه ديگه يکي از دوستان روحاني و يه نفر ديگه که خيلي زود فهميدم از اهل تسنن است .آشنايي ما با گفتگو در مورد اين شروع شد که از مقصدهمديگر سوال کرديم و من گفتم مي خوام برم يه منطقه سني نشين
همسفر من پرسيد چرا ؟بعد بدون اينکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد من خودم يک اهل تسنن هستم چرا مي خواي بري منطقه سني نشين ؟
گفتم:چون من هنوز با اهل تسنن مستقيما روبرو نشدم دوست داشتم برم يه جايي که اهل تسنن هستن تا از نزديک با جامعه اهل تسنن آشنا بشم
همسفر من گفت من اهل تسنن هستم و همسرم شيعه پدرم اهل تسنن بود ومادرم شيعه اصلا در منطقه ما همه باهم بدون هيچ مساله اي زندگي مي کنيم ازدواج مي کنيم انگار که هيچ اختلافي وجودندارد همه مسلمانيم .ادامه داد در منطقه ما مسجد هست براي همه حسينيه هست براي همه
سوال کردم شما هم به حسينيه مي رويد و عزاداري مي کنيد پاسخ داد بله ما همه در کنار هم هستيم و براي امام حسين عزاداري مي کنيم
همسفرم گفت در منطقه ما اکثرا به اين صورت هست اما جاهاي ديگه مثل کردستان اهل سنت تندي داره که
حتي من هم از اونا ميترسم