+ رجز(جمعه 16 تير 1385 ساعت 11:34 عصر )
با سلام و اداي احترام به همه دوستان
اين شعر خطاب به کساني است که بانگ خيانت به نامشان خوردست
منم که ضربت دستم به بيخ گوشتان خوردست
منـم که انـتهاي نگاهـم به کهکــشان خوردست
غـلط شنيده ايد کـه رحمـان به صلح مي خواند
صـلاي دعوت شيـطان به گوشــتان خوردست
گــذر کـنـــيـد ازيـــن مســــتي بــدون شــراب
شمــا که بانگ خيــانت به نامتــان خــوردست
گــذشت ورفـت خــزان و حکومت ســرد شما
صـداي پـاي بهـاران به گوشمـــان خوردسـت
تمــام وســعت ديــدم بــــراي ديــدن دوســـت
همان که برق نـگاهش به عاشقان خوردست » صادق مصلحي»» نظرات ديگران ( نظر)
+ عجب نمازي(جمعه 1 مهر 1384 ساعت 10:56 عصر )
بنام حق
از اين نکته نمي تونم بگذرم يعني برام خيلي جالبه
شايد مسجد محله ما تنها مسجدي باشه که بيش از نود درصد نماز گزاراش جوونن يعني زير سي وپنج سال .هر شب هم مسجد پر ميشه .شايد بگيد لابد مسجد کوچيکه .اما اينطور نيست هر شب به طور متوسط بيش از دويست وپنجاه نفر جوان در نماز جماعت مسجد امام صادق پرديسان شرکت مي کنند غالب شبها مناجات شعبانيه هم خونده ميشه وعجب صفايي داره
» صادق مصلحي»» نظرات ديگران ( نظر)
بسم رب الشهداء والصديقين
ديشب که به ملاقات تو آمده بودم ،باخود مي گفتم :
چطور مي شد من جاي تو بودم ؟
شايد تو اين حرف ناگفته مرا شنيده باشي وپاسخم را داده باشي و من اين فرياد بلند را نشنيده باشم و به همين دليل است که به جاي تو نيستم چون تو صدايي را شنيدي و به آن پاسخ دادي و رفتي دنبال آن صدا. ولي من صدايي نمي شنوم .
هنوز صداي پر هيجان تو در گوشم هست که با سرعت از پله ها پايين مي آمدي ومي گفتي جنگ تمام شد جنگ تمام شد .واين آخرين خاطره اي است که از تو در ذهنم باقي است
غريبه
غريبه ام در اين ديار
وآشناي من فقط مزار ساکت شهيدهاست
همان غريبه ها که آشنا درين ديار بوده اند
و رفته اند و ارث خود که شايد اين جنون بود براي من نهاده اند
ومن کجا بجز مزار مشکبوي اين يلان
به جستجوي آدمي قدم زنم
خاطرات شهدا
گريه
سومين يا چهارمين باري بود که آهنگران به منطقه ما مي آمد حسن باقري از او خواهش کرد صبح پنجشنبه براي بچه ها زيارت عاشورا بخواند آهنگران خيلي خسته بود شب يکساعت بيشتر نخوابيده بود بعد از زيارت عاشورا حسن باقري خواهش کرد روضه حضرت رقيه را بخواند تنها من مي دانستم چه اتفاقي خواهد افتاد .ته دلم خالي شد . بچه هاي اطراف از حالت من تعجب کردند نمي دانستند حسن باقري چقدر به حضرت رقيه ارادت دارد نگران شدم .مي دانستم تا شهر مسافت زيادي راه است واو با شنيدن روضه حضرت رقيه از حال مي رود. به هر حال آهنگران شدوع کرد. از اول تا آخر روضه حسن باقري در حال سجده بود .شايد مي خواست کسي نبيند چه حالي دارد .فضاي روضه مرا گرفته بود ودر فکر حسن باقر ي بودم روضه تمام شد منتظر بوديم او سر از سجده بردارد کف سنگر سه تا پتو روي هم انداخته بوديم جايي که باقری سرش را گذاشته بود خیس بود پتورا برداشیم پتوی بعدی هم خیس بود آنرا هم برداشتم سومی هم خیس بود .
مهدی اسماعیلی
» صادق مصلحي»» نظرات ديگران ( نظر)
+ مناجات شعبانيه(دوشنبه 14 شهريور 1384 ساعت 11:28 عصر )
بنام حق
شرابي تلخ مي خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا يکدم بياسايم زدنيا و شر و شورش
امشب بويي از آن شراب را به مشامم رساندند. همه تعلقات گسسته شد جزتعلق نفس. دل در آسمان ملکوت به پرواز در آمد .
مناجات شعبانيه! مسجد امام صادق (ع) پرديسان! شب اول شعبان .
دوست دارم هرماه، شعبان باشد وهر شب اين مناجات خوانده شود .
خدايا
....فَقَد هَرَبتُ اِليَکَ وَوَقَفتُ بَينَ يَدَيکَ ..........
خدايا به سمت تو فرار کرده ام ودر پيش روي تو ايستاده ام
اِلهِي اِن کَانَ قَد دَنَا اَجَلِي وَلَم يُدنِنِي مِنکَ عَمَلِي فَقَد جَعَلتُ الِاقرَارِ بِاِلذَّنبِ اِليَکَ وَسيلَتَي...
خدايا اگر مرگم نزديک شده وکارهايم مرا به تو نزديک نکرده با اعتراف به گناهانم به سوي تو مي آيم
.....وَ اَبلَيتُ شَبابِي فِي سَکرَةِ التَّباعُدِ مِنکَ....
خدايا جوانيم را در مستي دوري از تو از بين بردم
ِ...الَهِي اِن کَانَ صَغُرَ فِي جَنبِ طَاعَتِکَ عَمَلِي فَقَد کَبُرَ فِي جَنبِ رَجَائِکَ اَمَلِي...
خدايا اگر کارم کوچک است اميدم زياد است
خدايا در محضر تو زبان سر بسته وزبان دل به زمزمه ونجوا ،وعجب لذتي! وچه آرامشي!
» صادق مصلحي»» نظرات ديگران ( نظر)
+ کچل(شنبه 29 مرداد 1384 ساعت 7:57 عصر )
بسم الله الرحمن الرحيم
دوش ديدم که کسي با چمداني پر را ز سر کجل کرده وبا ريش دراز پرسه مي زد دم نونوايي وبا حسرت وآه زير لب زمزمه مي کرد که به به چه عجب بوي خوشي عطر جانبخش کباب است ويا طارم اعلاست برنجش که چنين مست شده عالم وعامي زبخارش وعجب خيره برآن سوخته نان بود گشنگي طاقت وي برده ونان را چو کباب برگ همي ديد شاطر از گوشه چشمش نظري بر کچل مفلس بي پول بيافکند وصدا کرد که چند تا
مفلس از هول عدد گفتن وپو لخواستن شاطر تِ تِ تِ کرد وجواب داد که صد تا نه نه ده تا نه نه هيچ چي همه از خنده دل خويش گرفتند ولي کچل قصه ما دست درون جيب سوراخ کت کهنه خود کرده ويک کاغذ تا خورده برون کرده وگفت : اين چک از کيست که افتاده کنار صف نانواييتان بود همگي خيره برآن دست شدند و کسي هيچ نگفت. مبلغش يکصد و پانزده ميليون ناقابل همگي مي گفتند خوش به حال حامل
» صادق مصلحي»» نظرات ديگران ( نظر)
+ ادبيات(سهشنبه 4 مرداد 1384 ساعت 7:25 عصر )
منم که ضربت دستم به بيخ گوشتان خوردست
منـم که انـتهاي نگاهـم به کهکــشان خوردست
غـلط شنيده ايد کـه رحمـان به صلح مي خواند
صـلاي دعوت شيـطان به گوشــتان خوردست
گــذر کـنـــيـد ازيـــن مســــتي بــدون شــراب
شمــا که بانگ خيــانت به نامتــان خــوردست
گــذشت ورفـت خــزان و حکومت ســرد شما
صـداي پـاي بهـاران به گوشمـــان خوردسـت
تمــام وســعت ديــدم بــــراي ديــدن دوســـت
همان که برق نـگاهش به عاشقان خوردست
» صادق مصلحي»» نظرات ديگران ( نظر)