ما مانده ايم وحسرت وغربت درين ديار
با ناله هاي زخمي و با رنج بـيـشـمار
اکنـون براي مردن گـل خنـده مي کنند
آنـان که زخمـيند از آن نيشـهاي خـار
صادق مصلحي
من براي مردن گل خنده خواهم کرد
من تمام شاهپرهاي قناري را
در قفس تا مردنش از بيخ خواهم کند
عشق را دشنام خواهم داد
شيشه هاي مهر را با خشتهاي قهر وکين خواهم شکست
دوستي را دفن خواهم کرد
تا بخشکد ريشه هاي شعرنو
سادگي را دوست دارم
راستي را مي ستايم
از تمام واژه ها من عذر مي خواهم
زاغکان اما
ميان بوته زار خشک بي سبزي
بهار يک بهشت بي بدل را وصف مي گويند
صادق مصلحي